ای خدا امون بده

 

 

چــیـــزهــــایـــــی وجــــود دارد کـــه نــمیخـواهـیـم اتـفــاق بـیـفـتـد
امـا مــجــبـوریــم بــپــذیـریــم…
چــیـزهــایــی کــه نــمــیــخــواهـیــم بــدانـــیــم
امـــا مــجـــبــوریـــم یــاد بــگـیـریـم….
و ادمـــهـــایـــی کــه نــمــیــتــوانــیــم بــدون آنــها زنــدگـــی کنیم
امــا مـــجـــبـــوریــــم رهــــایـــشـــان کـــنـــیـــم…

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 19:27 توسط دختر زمستان | 


 

 

نه دیگر بـغـض در این گلو مانده …

نه اشـکی بر دل …

نه غبـاری بر لـب …

بـال هـم نبـاشـد ، می پرم تا آنجایی که مـآه مرا می خواند …

نمی دانم شـآد یا غمـگیـن …

نه بادی می وزد اینجا … نه بـآران می شناسم دیگر …

بـرگ ها هـم خشکشـان زده از این ســــــکوت طـولانی …

احسـآسم بی احسـآس شده است انگار …

نبـض ندارند رگهآیم …

نکند مـــــرگ اینجا باشد امشب ؟!؟!

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 19:25 توسط دختر زمستان


 

 

asheganeh52

 

بگذار هر چه نمی خواهیم ، بگویند ..


بگذار هر چه نمی خواهند ، بگوییم ..


باران که ببارد ..


” کاری از چترها ساخته نیست ” ..

 

ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393 ساعت 17:27 توسط دختر زمستان


 

 

 

باز دور پنجره قفس کشیدم ، دوباره عطرت و نفس کشیدم

 

قلم تو دست من پر از سکوته ، دوباره از ترانه دست کشیدم

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم شهریور 1393 ساعت 21:33 توسط دختر زمستان


   

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393 ساعت 12:40 توسط دختر زمستان


 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعت 18:57 توسط دختر زمستان